بلور
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٥ 

بلور

       به نام او، اوئی که برای هر دلی یه شکل و برای هر آدمی یه جور جلوه میکنه، اوئی که هر وقت احساس نیازی به وجود میاد اولین پیشقدم برای شنیدن حرفهات میشه.

      دونه های ریز برف فضای آسمون میدون سربند رو زیر چتر بارش خودشون گرفته بودند و آروم آروم بر زمین نم گرفته جا خوش میکردند. وقتی به آسمون نگاه میکردی مرواریدهای ریزی رو میدیدی که از صدفهای آسمون خارج شده و با تبلور رنگها نمایشگاه نور ساخته بودند.

      اینبار دیگه نتونستم بیشتر صبر کنم و ترس از منصرف شدن، همون اوایل صبح بهترین دلیلی بود که من رو از خونه خارج کرد و به سمت کوه کشوند، می ترسیدم خستگی ناشی از ناملایمات روزمره بی میلی رو بر من چیره کنه و نذاره مثل هفته های قبل لذت در کوه بودن رو داشته باشم، لذا به محض بیدار شدن کوله رو برداشتم و به راه افتادم.  

     بارش تدریجی برف از اوایل مسیر و اولین ساعات حرکت، یه جورائی هم برام شیرین بود و هم دلهره آور، آخه هنوز آمادگی روبرو شدن با شرایط برفی رو بدست نیاورده بودم، اگه بالاتر وضع هوا خراب تر میشد به اجبار باید باز میگشتم و این خودش می تونست کلی حالم رو بگیره.

      با گذشت ساعاتی از اومدن روز، خورشید نمی خواست از پشت اون ابرهای سفیدی که کبودی وزنه سنگینی رو بر دوش داشتند خودی نشون بده و از جولان دادن سوز سرمای صبح جلوگیری کنه. با خودم فکر میکردم مثل همیشه تو این موقع سال برف های اوایل مسیر آب شده اند و به راحتی تا اولین استراحتگاه خواهم رفت ولی غافل بودم از اینکه برف نشسته بر فرش زمین طی روزهای قبل و بخصوص بارش شب قبل مسیر رو یک دست سفید کرده و سطح لغزنده ای رو شکل داده، لذا نمی شد مثل همیشه به راحتی قدم برداشت و باید شش دونگ حواست رو معطوف یخ های زیر اون لایه های نازک برف میکردی تا پاهات روی سنگی نلغزه و بتونی دست و پای سالمی رو به خونه برگردونی.

     وقتی رسیدم شیرپلا، دیدن تعداد زیادی از دوستان، یعنی اونهائی که این چند سال هر هفته شاهد حضور گرمشون در توچال بودم اونقدر من رو به وجد آورده بود که نمی دونستم دست کدومشون رو بگیرم و سلام کدومشون رو علیک بگم، خیلی وقت بود که اونهمه آشنا رو یک جا ندیده بودم، آشناهائی که عامل مشترکی بانی آشنائیهایمان شده بود. استراحت و خوردن صبحانه تمام خستگی مسیر رو که زمان زیادی رو گرفته بود از بین برد و اجازه داد وارد راهی بشم که رو به سمت آرزوها داشت و ذهن رو میبرد به گذشته ها، اون هم گذشته های نه چندان دور، به روزهائی که برف بود و فقط برف، روزهائی که صفائی بود و عشقی برای قدم گذاشتن در کوه. همینطور که بالا میرفتم بازی ابرها و بارش برف تنها موضوع قابل رؤیتی بود که با سفیدی زمین همه جا رو یک رنگ و یک شکل کرده بود، درست مثل بی رنگی برخورد اونهائی که تو کوه همه چیز رو یک رنگ میبینند و همه آدمها رو یک شکل، شاید هم مثل همون نگاه هائی ست که در دوران خدمت سربازی از یکدیگه داشتیم. دیدن امیر و مرتضی، مهدی و مهدی، پدرام و دوستانش و خیلی های دیگه در طول مسیر، سازدهنی دوستی که هر وقت می بینمش سهم شیرینی من رو در هر شرایطی یادش نمی ره و یا آوازهای اون چند نفری که خنده از لباشون نمی افتاد، یه حالی به کوه داده بود که نمی تونستم شوق و شادی خودم رو پنهون کنم و از در کنار اونها بودن حتی برای لحظاتی سرمست نشم، اونقدر غرق این صحنه ها بودم که فاصله شیرپلا تا امیری رو حس نکردم و درکی از سرما در من به وجود نیومد، سرمائی که باد ملایمی چاشنی اون شده بود و گاهگاهی پرده از رخسار نور کنار میزد، اونجا تنها برف بود که برخلاف همیشه قانون شکنی کرده بود و یک ریز می بارید و حتی برای لحظاتی قصد آروم گرفتن نداشت، برف خشکی که مثل دونه های ریز نور، فضای اطرافمون رو پر کرده بود. با پوشیدن لباسهای گرم در میون حاله ای از ابر و مه و در دنیائی که با دنیای همیشگی فرق داشت رو به سمت قله رفتم و تعداد انگشت شماری هم با فاصله نه چندان زیاد به همون سمت می اومدند، سکوتی بر فضا جاری بود که می تونستی صدای شکستن بلورهای ریز برفی رو که بر زمین نشسته بود به خوبی بشنوی و آواز باد رو که گاهی به شمایل صدای آدمیزاد در میومد گوش کنی، تراکم ذرات معلق آب در کنار برف ریزی که می بارید مسافتها رو گم میکرد و نمی تونستی تشخیص بدی چقدر تا مقصد فاصله داری و چند قدم دیگه باید برداشته بشه.

     پیشونیم سردی رو به خودش گرفته بود و انگار در همون یک لحظه ی شیرین همه سرمای زمین رو به من منتقل کرده بودند و می خواستند بفهمونند همیشه گرما نیست که می تونه شیرین و خاطره ساز باشه. دیگه وارد جانپناه قله شدم و مثل همیشه تفکر اون موفقیت و پیروزی بزرگ غروری رو در من به وجود آورد که می خواستم سرم رو بالا بگیرم به این همتی که کرده بودم آفرین بگم و خدا رو شکر کنم برای کسب این توفیق  .

 

 


کلمات کلیدی: