| بوشهر |
| ساعت ٤:٥۳ ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥ |
|
با وجود اتفاقات و رویداداهای مهمی که اخیرآ خبر اول بیشتر منابع اطلاع رسانی شده، دلم نمیاد محیط آروم و بی دغدغه این وبلاگ رو به محل خبررسانی تبدیل کنم و به قول دوستی مثل همیشه منفل عمل کرده و وارد هیچ کدوم از مقوله های اجتماعی جاری جامعه نمیشم . آسمون تهرون رو ابری سنگین به تصرف خودش در آورده بود و اجازه تصمیم گیری در مورد رفتن یا نرفتن به کوه رو ازم گرفته بود، با وجود خستگی زیادی که از سفر زیبای هفته گذشته داشتم، دو مرتبه وسایل رو جمع و جور کردم تا حرکت کنم ولی نشانه های بارندگی مهر انصراف رو بر صفحه تصمیمم نقش میداد و نوعی انتظار رو در وجودم دامن میزد. واقعآ مونده بودم با وجود این شرایط برم یا در سردرگمی رفتن و نرفتن باز هم وقت بگذرونم. ساعت از سه بعد از ظهر هم گذشت و یکباره با بی توجهی به آسمون و شرایطی که می تونست داشته باشه کوله رو جمع کردم و راهی شدم، میدونستم کمی دیر شده و به قول عقلا رفتن در اون موقع کار معقولانه ای نیست ولی چاره نداشتم و باید این برنامه رو هم می رفتم. باز هم یه نیاز، یه نوع خواستن که از احتیاجی شکل گرفته بود منو به حرکت وا داشت، سه روز قبل رفته بودم به جائی که دو سال از خوبترین و بهتره بگم گل سرسبد روزهای عمرم رو اونجا گذرونده بودم، رفته بودم کنار دریای آروم جنوب، کنار نخلهای پر خاطره، رفته بودم به جائی که هر ساعتش و هر مکان اون تداعی کننده یه خاطره ست. آره رفته بودم بوشهر، جائی که درس بهونه بود و آینده اونجا شکل میگرفت، رفته بودم کمپ مروارید، کنار اون زمین ورزشی که دیگه از دستمون خسته شده بود، حالا که برگشتم چه زود دلم واسه اونجا تنگ شده، به این بهونه بود که حرکت رو آغاز کردم و نمی تونستم از مأمن همیشگی خودم برای رسیدن به آرامش لازم بهره ای نگیرم. ابر که از نبود باد خوشحال بود با چرخشهای مکرر خودش فضای پر توهمی رو پیش روی نگاهها بوجود می آورد، سوز سرما چاشنی حرکت بود و حضور اونهائی که ساز برگشت زده بودند سکوت مسیر رو می شکست، نماز رو مسجد اول راه خوندم و نصیحت پدری رو که نگرانی در چشماش موج میزد آویزه گوشم کردم و به امید بازگشت دوباره حرکت رو آغاز نمودم، شرایط جوی غیر قابل پیش بینی بود و نمی شد تشخیص داد ساعتی بعد چه وضعیتی به خودش خواهد گرفت لذا هر آن انتظار داشتم رگبار بارون از ابر کبود آسمون باریدن بگیره و راه بازگشت رو پیش روم قرار بده، آخه اونقدر این ابر گول زننده بود که نمیشد به هیچ کدوم از حالاتش اعتماد کرد و باید انتظار هر شرایطی رو از اون می داشت. همزمان با بالا رفتن اونقدر این ابرها چرخیدند و چرخیدند که تک و توک ستاره ها رو میشد از لابلای پرده کنار رفته ابر که انگار با وزش نسیمی ملایم جابجا میشد دید. به شیرپلا رسیده بودم، ابتدا قصد موندن نداشتم و فقط برای برداشتن آب به داخل رفتم ولی مگه میشه حضور عزیزانی رو اونجا درک کنی و دمی رو با اونها نباشی. دیگه تنها نبودم، دیگه پس از مدتها همراهانی پیدا کردم که نمی خواستند اون شب رو با خودم سر کنم، انگار یکی به اونها گفته بود باید تا خود قله نذارن تنها باشم و حتی اجازه ندند در طول راه با خودم خلوتی کرده باشم. حرف پشت حرف بود که ایام گذشته رو زنده میکرد و مروری بود بر رفته ها، از آینده هم صحبت هائی شد، مطالبی که می تونستند زمینه ساز پیشرفتها و رفاقتهای تازه تری باشند، همه چیز بود، شلم شوربائی از هر چی که می تونست به ذهن بیاد، اونقدر حرف بود که بشه مسافت کوتاه جلوه کنه و سرما پنهون بمونه. امیری که اونوقت شب میزبانی ما رو به عهده گرفته بود مهمانهای دیگه ای هم داشت، خفتگانی که بیدار بودند ولی حس زیبائی شب رو لمس نمی کردند، حضور ستاره ها رو، سرمای دلچسب هوا رو، سکوت رو، تاریکی رو، نگاه پنهون سایه ها رو و خیلی چیزهای دیگه که فقط با حضور میشه اونها رو فهمید. کمی بر هم زدن آرامش جانپناه مصادف شد با بیداری تعدادی که انگار بدشون هم نمی اومد نیم خیز بشند و نگاهی از روی کنجکاوی به تازه وارد ها بیندازند. ما معطل نکردیم و با پوششی مناسب تر عزم قله کردیم، به اتفاق عباس که جلوتر میرفتیم، کلی حرف زدیم و کلی مطلب رد و بدل شد، حتی بین سکوت هامون هم حرف هائی جریان داشت که شرایط اونها رو اینجوری ساخته بود. با اوج گیری تصور میکردم همراهی ابر رو با خودمون خواهیم دید و به احتمال زیاد بارشی از ما پذیرائی خواهد کرد ولی ابر پائین نشسته بود و هر از چند گاهی هم غرشی از سر درد به هوا بلند میشد، انگاری ماموریت داشت بارش رو جای دیگه ای بریزه و فقط نور ضعیفش رو به ما هدیه بده و تصویر گونه ای از کوه رو بر روی شهر به نمایش بگذاره، نمیدونم شایدم شهر رو آب گرفته بود و سایه کوهها رو با موجهای زیاد می دیدم، سایه های وهم برانگیزی که هر لحظه گلی از میونشون می شکفت و دوباره محو عظمت بقیه میشد. واقعآ که ضیافتی دلچسب و زیبا تدارک دیده شده بود، زمین که غرق سفیدی بود و آسمون هم از نورافشانی ستاره ها گرفته تا ماه و باران شهاب سنگها روشن روشن بود، فقط می موند روی شهر، روی شهری که خورشیدی رو در خودش پنهون داشت، کاش میشد می بودید و چراغونی ابرهای سقف آسمون رو میدید که چگونه با نورهای منتشر شده از خیابونها رنگین شده بود، صحنه خیلی زیبائی بود که تا به حال مشابه اون رو ندیده بودم. تا یال آخر سرما قابل تحمل بود و بادی نمی وزید ولی چند صد متر آخر اونقدر سرد شد که لحظه ای توقف میتونست عرق نشسته بر بدن رو یخ بزنه، با اونکه هر دو مون انگار از یه خستگی شدید رنج می بردیم، با گامهای خیلی کوتاه و با کندی بسیار محسوس قدمهای آخر رو به سمت قله برداشتیم، من اونقدر خسته شده بودم که توان بالا نگهداشتن سرمو نداشتم و وقتی سرم رو بالا آوردم جانپناه بود که در فاصله چند متری به من لبخند میزد، دوباره پیشونی رو به نشونه شکر به سجده سائیدم و وارد جانپناه سرد و یخی شدم. جانپناهی که مجبور شدم با خداحافظی از اون دوست سریعآ ترکش کنم و دوباره یه زندگیه دیگه رو با پائین رفتن از سر بگیرم.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |







