گرده۱ سال ۸۳
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٥ 

    این هفته رو بنا به دلایلی که قراره مدتی عامل کوه نرفتن من باشه علیرغمی که خیلی دوست داشتم شب بلند سال رو در کوه باشم تو خونه موندم  و مهمون رختخواب بودم، ولی ماجرائی رو در زیر تعریف می کنم که در درست و غلط بودن اجراش بسیار میشه حرف زد و نظر داد، لذا نظر رو می ذارم به عهده شما و درسی که از درست (!)  و نادرست بودن اجرای اون برنامه مشه گرفت رو به وجدان خودم، که آیا ارزش این رو داشت که اینگونه خطر کنیم و یا ....

"     هنوز به دو سال نرسیده، تجربه ای سخت و خطرناک که حرف و حدیث بسیاری رو برامون به ارمغان داشت، تجربه ای که می تونست، دیگه حضور ما رو در اجتماعات کوهی پاک کنه، تجربه ای که واقعیتهای زیادی رو برامون روشن نمود.

     سیزدهم شهریور 1383 پس از اونکه قول و قرارها گذاشته شد و تدارکات محیا گردید، جمع دوستانه مون در گروه کوچک آریانا اکسپدیشن محیای برنامه ای شد که از حد برنامه بودن خارج گردید و هر نام دیگه ای رو به فراخور دیدگاهها به اون میشد نسبت داد. بدون توجه به زمانها که برام قابل ثبت نبودند و با آغاز حرکتمون از تهران و رانندگی بد و خطرناک راننده آژانسی که ما رو به مرزن آباد و قرارگاه فدراسیون در رودبارک رسوند، صبحونه رو در جمعی دوستانه صرف کردیم و با وانتی اجاره ای به سمت گوسفند سرای بریر به راه افتادیم، و پس از اون بود که با کشیدن کوله ها بر دوش باید کار رو آغاز میکردیم، کوله هائی که بس سنگین بودند و بزرگ.  همون اول راه  آقای ف که راهنمای این برنامه به حساب میومد، گوشه ای از راه زانو زد و دو دست خود را به سمت اونی دراز کرد که یاور همه کوهنورداست و پس از ذکر مطلب و خواسته ای که برای ما نامشخص بود در اول گروه قرار گرفت و با سرقدمهای خودش تیم رو جلو برد، تیمی که نشاط و خنده لحظه ای از اون دست بر نمی داره و همیشه شادی رو به هر کجا که میرند با خودشون می برند. آره داشتیم می رفتیم تا بر تجربیات خودمون، تجربه با ارزشی رو اضافه کنیم، تجربه ای که می تونست نقطه آغازی باشه برای فعالیتهای مشابه بعدی و یا نقطه پایانی بر زندگی مون!  زیبائی های خاص منطقه و وجود دره های ژرف و عمیق حاشیه راه، اونقدر ما رو در خودش غرق کرده بود که سنگینی کوله ها به چشم نمی اومد و فقط خستگی ناشی از بی خوابی بود که در اواخر راه نرسیده به پناهگاه سرچال، انسجام اولیه گروه رو کمی به هم زد و فاصله دوستان رو افزایش داد، اونائی که انرژی بیشتری داشتند جلوتر رفتند و نهار رو در آغاز تاریکی شب تدارک دیدند تا همه اعضاء گروه از راه برسند. بعد مسافت راه و ضعف بدنی تعدادی از اعضاء در آغاز حرکت که خود من هم جزء این افراد بودم اجازه نداد تا گروه در قسمت ابتدائی پیمایش مسیر به مقصود خود برسه و شب مانی رو علیرغم وجود چادر در گروه در علم چال داشته باشه، لذا بالطبع برای روز بعد هم زمانی رو بابت رسیدن به علم چال از دست می دادیم.

     پس از استراحت شبانه که در تاریکی مطلق منطقه و سرمای حاکم بر اون مکان انجام شد، صبحونه رو خوردیم و با کوله های حمله و تجهیزات اندکی که همراه آورده بودیم به سمت علم چال به راه افتادیم، گذر پنج یا شش ساعت از زمان برای صعود گرده آلمانها، پیش بینی ساعت بازگشت رو نیمه های شب رسونده بود ولی غافل بودیم از سرنوشتی که برامون رغم خورد.  

     در سایه خرابه های جانپناه علم چال و مقابل دیدگان دیواره ای عظیم و زیر نور خورشیدی که تازه سر بر آسمون نهاده بود تجهیز شدیم و مختصر توضیحی از شرایط راه ارائه گردید تا تکامل بخش تعاریفی باشه که در روزهای قبل در اختیارمون گذاشته شده بود، طنابهای انفرادی ناجی ما شدند و بر بدنهای تشنه صعودمون جاخوش کردند، جایگاه نفرات مشخص شد و سفارشات اولیه داده شدند، دیگه زمان صعود فرا رسیده بود و قصدمون صعود از مسیر اصلی گرده آلمانها بود، اینها چیزهائی بودند که از سرگروه یا بهتره بگم دوست خوبمون که قبول کرده بود در این برنامه راهنمای ما باشه همون اول راه نصیبمون شد.

     همه خوشحال بودیم و از اینکه سرنوشت اجازه داده بود تا این تجربه رو هم بر تجربیاتمون اضافه کنیم  سر از پا نمی شناختیم، واقعآ هم جای خوشحالی داشت، اشتباهاتی که در این راه پیاپی شکل می گرفت در سایه انگیزه ای که برای این صعود حاصل شده بود پنهان می شدند و خودشون رو نشون نمی دادند، انگار تمام هستی ما در گرو این صعود بود، جو حاکم در میان جمع کوچک ما که استاندارد تعداد رو هم با خودش نداشت به گونه ای شکل گرفت که محال بود با اون آمادگی و هیجان موجود بشه یکی رو بازگردوند و یا به دلایلی از طی کردن مسیر منصرف کرد، تنها اکبر بود که به دلیل وضعیت جسمانی نامناسبی که از بخت بد گریبانش رو گرفته بود، جانپناه سرچال موند و با دلی پر که به ظاهر نمی آورد بچه ها رو راهی کرد.

.... "

 


کلمات کلیدی: