گرده۲ سال ۸۳
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٥ 

 

    همه چی به هم ریخته، انگار شوک این جابجائی تازه رو شده و می خواد حال من رو بگیره ولی من نمی ذارم و بهش اجازه نمیدم همه اون زحمت هائی که کشیدم بی ثمر بمونند. الان وقت درو شده و تا محصول رو برداشت نکنم آروم نمی شینم و از میدون بدر نمیرم، فقط دلم میسوزه به همه اون صداقتی که تو کارم داشتم و این شکلی بهره خودش رو گرفت.

     تا حالا شده بخاطر درستی، بخاطر راستی، بخاطر سلامتی در کار، بخاطر دزدی نکردن، بخاطر حق و ناحق نکردن و بخاطر خیلی صفات دیگه ای که همون فرهنگ شهرستانی بودن بهت هدیه داده، دور از جون شما مثل بعضی ها خودت رو گم نکنی و یادت نره از کجا اومدی! کجا بودی و کجا داری میری! دستت رو بگیرن و زحمتی رو که برای 5 سال کشیدی نقش بر آب کنن و توجیه شون این باشه که " لازمه علاوه بر دونسته های که کسب کردی چیزهای جدید هم یاد بگیری "!!!!  آخه مگه سرت درد میکنه که دائم نق می زنی و اشتباهاتشون رو به روشون میاری! آخه به تو چه که چرا فلانی شرکت داره و برای دادن مجوز کار به سایرین، مجبورشون میکنه اقلام مورد نیازشون رو از این آقا بخرند! آقا اصلآ به تو چه که چرا به اون شرکت با وجود داشتن همه مغایرتهاش با قانون اجازه ادامه فعالیت می دن و این یکی رو بخاطر تتمیع نشدن لغو مجوز می کنند! آره همه چیز که پول نیست، گاهی وقتها یه سفارش هم می تونه همه این مسائل رو به وجود بیاره. آخه اگه دور از جون شما احمق نمی بودی و باهاشون راه میومدی، اونوقت هم عزیز بودی و هم جایگاهت اونقدر محکم بود که هر تازه به دوران رسیده ای که بوی پول، مقام و جایگاه نوازشگر شامه گاهش می شد جابجات نمی کرد و اجازه میداد برنامه هائی رو که به زحمت برای ثبات کاریت ریخته بودی از هم نپاشه.

     آره، به همین آب خوردن.

      باز هم باید از صفر شروع کنم، از صفری که با دونسته های من دیگه فکر نکنم به سال برسه! واقعآ خودم هم نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     آشفتگی فکری و ناثباتی جایگاه کاری و تغییر و تحولاتی که اخیرآ گریبان گیرم شده متقاعدم کرده بود که دیگه ننویسم و به همون روزمرگی هائی بپردازم که بیشترمون رو از عصاره خواسته هامون فاصله میده ولی وقتی یکشنبه اون بالا بودم و اون همه زیبائی خلق شده رو دیدم منصرف شدم و با چند جمله بالا خودم رو آروم کردم، آرامشی که عمق نداره و حکم همون سیلی سرخ کن به حساب میاد.

 

جانپناه امیری

 

 کلکچال

 

    

     کار آغاز شده بود و اولین طول طناب در مسیری که طنابهای ثابت قرار داشتند با کمک امین نصب گردید، سرگروه اهل ریسک نبود! اهل به خطر انداختن و کسب تجربه با جون دیگران هم نبود! تصورم بر اینه که اگر در مسیر قله ای،  5 قدم با قله فاصله داشته باشه و ذهنیت خطر برای جون افراد گروه همراهش حاصل بشه دستور بازگشت میده و کار رو تموم نمیکنه(!) این تصور من از ایشون حاصل شده بود از برنامه هائی که با وی داشتم ولی در عین حال نمی دونم چرا در اون مسیر سرپرستی صعود اون تعداد رو قبول کرده بود!  اصلآ برای منی که تا به حال سابقه دست به سنگ شدن واقعی رو نداشتم کمی عجیب بود که در این همراهی پذیرفته بشم! شاید هم با توجه به برنامه های گذشته افراد گروه، به این نتیجه رسیده بود که از عهده اون بر میائیم و با مشکلی روبرو نمی شیم ولی اگه من جای اون بودم این کار رو به هیچ وجه نمی کردم.

     ما مسیر رو نمی شناختیم، سرگروه هم با در نظر گرفتن شخصیت خاصی که داشت بسیار کم حرف بود و تا سوالی ازش پرسیده نمی شد چیزی نمی گفت. نمی دونستیم چقدر از مسیر رو با وجود طول طنابهائی که بر قرار شدند و جمع شدند گذرونده بودیم، نمی دونستیم کدوم دو رکابیست و کدوم سه رکابی، فقط یادمه برای عبور از اون سنگی که چند رکاب روی اون نصب شده بود دو رکاب مناسب دیگه هم با زحمت ایشون بر روی مسیر برقرار گردید، دو رکابی که از شدت سرما میشد انگشتهای خشک شده سرگروه و حمایت چی اون رو به وضوح دید. یکی یکی سنگها و موانع پشت سر گذاشته می شدند، ولی هنوز کسی خسته نبود، آخه همه کارها توسط خود سرگروه انجام میشد، اصلآ اجازه نمی داد بقیه وارد عمل بشن، اعتقاد داشت نمی شه به تازه کارهائی مثل ما برای برقراری کارگاهها اعتماد کرد. دیگه حوصله ام سر رفته بود، اونقدر برای یک قسمت مسیر جهت رسوندن طناب به نفرات صعود کننده وقت تلف شد که بدون در نظر گرفتن حرف دوستان پا شدم و خودم رو به وسط طناب رسوندم و در جائی مطمئن مستقر شدم تا اگه طناب به سنگی گیر کرد و یا به نفر پائین نرسید اون رو در مسیر خودش قرار بدم و از اتلاف وقت که خیلی حیاتی بود جلوگیری کنم و می دیدم که سرگروه خشمش رو فرو خورده بود و منتظر فرصتی بود تا تذکرش اولیه اش رو دوباره تکرار کنه.  هوا رو به تاریکی نزدیک میشد و ما هنوز محو مسیر بودیم و از موقعیت خودمون بی اطلاع، فقط فلش ها و کارگاههای ثابت در طول مسیر مطمئن مون میکرد که در مسیر اصلی هستیم. مختصر بارش برف و بارون چند هفته قبل، مسیر رو در مواقعی بسیار لغزنده و خطرناک کرده بود و حرکت کند گروه با توجه به تعداد نفرات و خونسردی سرگروه شبمانی در اون شرایط رو نوید داشت ولی باید قبل از اون مکان مناسبی برای موندن پیدا میشد. پس از عبور از یکی دو مسیر نسبتآ پرکار در جائی قرار گرفتیم که اثری از اون فلش ها و ثابت گذاری ها به چشم نمی خورد، تصور گم شدن در اون شرایط به آرومی ترس رو در دل بچه ها انداخته بود و بازگشت از اون مسیر اومده هم در اون تاریکی که فضای منطقه رو در اختیار خودش گرفته بود غیر ممکن می نمود، جای مناسبی برای موندن هم وجود نداشت تا اینکه در چراغ گردونیها متوجه شدیم فلشهای راهنما در چند متری ما که امکان دسترسی به اونها وجود نداشت قرار دارند، آره ما گم شده بودیم و نمی تونستیم به مسیر اصلی برگردیم، ولی وقتی سرگروه به عنوان آخرین نفر حمایت چی خودش رو از اون مسیر لغزنده از یخ زدگی آب های جاری عبور داد و به ما ملحق شد، دالونی رو که بالا سر ما قرار داشت نشون داد و گفت : "این مسیر اصلی آلمانهاست و با طی کردن این مسیر مااصلآ از کنار سنگ سماور عبور نمی کنیم، مسیری که مدتهاست غیر قابل استفاده ست و با کمی انحراف به سمت راست، مسیر جدید کنونی برای اون ساخته شده"، نمی دونم اونهائی که میگفت برای دلگرمی ما بود یا واقعیت داشتند ولی یادمه که یکی از بچه ها گیره بسیار قدیمی رو در طول مسیر دیده بود و بر این حرف سرگروه صحه گذاشت .

     کارگاه های کوچکی زده شد و با وسایلی که در اختیار داشتیم به اونها متصل شدیم تا در صورت خستگی و سرخوردن به ته دره عمیقی که زیر پامون قرار داشت سقوط نکنیم. واقعآ هم خسته کننده بود پس از اون همه فعالیت مجبور بودیم در سرمای شب و در حالی که زیر پایمان برف یخ زده وجود داشت با لباسهای اندکی که بدلیل نبود جای حرکت امکان پوشش بیشتری نداشتیم ساعاتی رو معطل بشیم تا یکی یکی اون مسیر سخت رو با احتیاط بالا برند، تا سنگی نریزه و آدمی سقوط نکنه، اونقدر فضا کم بود که سرگروه نتونست از انتهای راه خودش رو به اول دالون برسونه و برای نصب کارگاه و ریختن طناب بالا بره لذا دیگه باید اعتماد میکرد و به اولین نفری که به ورودی دالون نزدیکتر بود اجازه میداد این مسئولیت رو بر عهده بگیره، الحق و الانصاف که اونهم سنگ تموم گذاشت و در حالی که هم خودش رو حمایت میکرد و هم نفر جلوئی خودش رو، با به دوش کشیدن همراهش در قسمتهائی از دالون به بالای اون رفت و راه رو برای بقیه باز کرد، اینجا بود که که گیره پروسکی ناجی ما شد و با وجود مکث های زیادی که گاهآ از شدت سرما و یخ زدگی انگشتان به 20 دقیقه می رسید و با کمک های نفر اول (مجتبی ) همه به بالای اون دالون رسیدیم، آخرین نفر هم امین (حمایت چی سرگروه ) بود که از شدت سرما لرز پنهان شده ای رو که میشد به وضوح از به هم خوردن دندوناش دید به بالا رسید و به کمک یکدیگه کارگاه رو جمع کردیم و بر روی سکوی کوچکی در پناه گرمای بدن هم به انتظار صبح نشستیم، سنگ چینی های مجتبی در اون فضای نامناسب و ناهموار و تهیه چای جز دلگرمی و روحیه، امید رو هم برای صعود فردا در ما زنده میکرد، ولی سرما نمی خواست دست از سر ما برداره تا جائی که تمام آبهای اندکی که همراهمون بود یخ و منجمد کرد. 


کلمات کلیدی: