گرده ۳ سال ۸۳
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥ 

 "    صبح شده بود و از صدای ریزش های دیواره که در یک قدمی ما قرار داشت چرتمان پرید و در اولین طلیعه های گرم خورشید، چون مرغکانی بال گشودیم و یخ بدنها رو به تیر روزنه های نوری که از کمان کوه پرتاب میشدند آب کردیم. مشاهده مناظر اطرافمون که در دل تاریکی شب پنهون بودند تمام شب گذشته رو از ذهنمون محو کردند و خستگی ها رو از تنمون زدودند و شوق ایستادن و نظاره گری بیشتری رو دامن زدند، غرق تماشای مناظری شده بودیم که تازه بودند و هیجان انگیز، دیواره های صافی که چندین متر ارتفاع داشتند و به وجد می آمدی تا از فراز اونها بال بگشائی و خودت رو به جریان باد بسپاری درست مثل همون پرنده هائی که در چند متری با نسیم ملایم صبحگاهی می رقصیدند و بازی میکردند، اونجا بود که پی به مستی دیواره پرستان بردم و به اونها حق دادم که چگونه جونشون رو میگذارند کف دستشون و از اون اوج میگیرند و اوج می گیرند.

      با اونکه بیشتر مواد خوراکی همراهمون تموم شده بود ولی باز هم میشد از داخل کوله های حمله چیزهائی پیدا کرد که کمی توان بخش باشند و نیروی از دست رفته رو ترمیم کنند، آخه باید مسیر سختی رو طی میکردیم، نمی دونم شاید برای اونهائی که تجربه صعود این مسیر رو داشته اند سخت نباشه ولی برای من علاوه بر تازگی از سختی خاصی هم بر خوردار بود.

     دوباره سرگروه در اول صف و در کنار همسر پر انرژی و پر روحیه خود به راه افتاد، راستی اگه روحیه این آدم نبود و تلاشهای مجتبی وجود نداشت نمی دونم وضع روحی حداقل خود من چگونه بود! لذا صبح با وجود بی خوابی شب قبل بسیار پر انرژی و شاداب بودیم، آخه میدونستیم راه زیادی نمونده و می تونیم با بر قله ایستادن همه اون شرایط شب قبل رو به فراموشی بسپاریم، شرایطی که خودش خاطره ای بزرگ و بیاد موندنی بود و مطمئنم هیچگاه از ذهن هیچ کدوممون پاک نمی شه.

     دوباره مثل روز قبل با بر قراری کارگاه پشت کارگاه و با چپ و راست رفتن جلو می رفتیم، در قسمتی از مسیر که حس میکردیم به قله نزدیک شده ایم و فقط یال منتهی شده به قله مونده باز هم بخت با ما یار نبود تازه متوجه شدیم که از مسیر اصلی جدا شده ایم و بر روی سکوئی چسبیده به حاشیه دیواره رسیده ایم ، جائی که فقط میشد اون ده نفر روی اون بشینند و حتی لازم بود بعضی هاشون برای نشستن پاها رو هم آویزون کنند. بعد از اون هم مسیر کمی فنی تر بود و تجهییزات بیشتری رو می طلبید لذا چاره ای جز بازگشت و تجدید نظر در انتخاب مسیر نداشتیم، سرگروه باز هم با  وجود پرتگاه کنارمون با کمک دوستان، حمایتی رو فراهم کرد و در مسیری قرار گرفتیم که دیگه مطمئن بودیم  راه به خط الراس داره ولی انگار این راه پایانی نداشت. سنگ سماور از دور نمایان بود و می شد از دور مسیری رو که برای صعود گرده استفاده میشه دید ولی ما از اون دور بودیم و به اون دسترسی نداشتیم لذا آقای ف با کمک حمایتچی خودش مسیری رو انتخاب کرد و در حالی که ما در انتظار استقرار وی در جای مناسبی بودیم شروع به بالا رفتن نمود، بالا رفتنی که سنگ های سست مسیر رو در کنار داشت و فریاد پناهگیری سر میداد، اونقدر بالا رفت که دیگه از تیر رس نگاه هامون هم خارج شد، انگار طناب رو باز کرده بوده و بدون توجه به افراد دیگه گروه بالا میرفت که یکباره فریادی همه رو به وحشت انداخت، همه ترسیده بودیم و نمی دونستیم چه اتفاقی افتاده، نگرانی در تک تک چهره هائی که پشت تاریکی شب مخفی شده بودند خودنمائی میکرد اما از ترس ریزش سنگ جرأت جلو رفتن نداشتیم، که با اشاره نور چراغ پیشونی سرگروه و فریادی که سر میداد متوجه موضوع مهمی شدیم؛

      اون به آخر مسیر رسیده بود؛

      ما به آخر مسیر رسیده بودیم و تا خط الراس چند قدم بیشتر فاصله نداشتیم ولی تاریکی واقعیت رو به ما نشون نمی داد. باز هم شب شده بود و ظلمات فراگیر، و کمی مه یا غبار، نمی دونم ،  همه جا رو پوشونده بود .

     یکی یکی دوستان با فاصله از هم و با حمایت طنابی که زحمت نصب اون کشیده شده بود خودمون رو به خط الراس رسوندیم و پس از جمع شدن برای فرار از سرما به سمت جانپناه خرسان به راه افتادیم، به سمتی که نمی دونستیم نهایتی داره یا نه. هیچ نوری در اونجا نبود، مه چنان همه جا گیر شده بود که حتی یکدیگه رو هم نمی تونستیم ببینیم، فقط گاهی وقتها برای اینکه فاصله مون از هم زیاد نشه با صدا زدن همدیگه رو پیدا میکردیم، هر چه می رفتیم از جانپناه خبری نبود انگار باز هم راه رو کمی اشتباه طی کرده بودیم، نمی دونم از خستگی بود یا بی حوصلگی ولی مسیری رو که پائین رفته بودیم قصد بالا اومدن نداشتیم، لذا چند سنگ بزرگ رو نشون کرده و خاک زیر اونها رو برای استراحت شبانه و فرار از سرما هموار کردیم و چند نفر، چند نفر، در پناه سنگ چینهای کوچکی که پیرامونمون ساختیم به خواب رفتیم. اصلآ خوابم نمی برد و بادی که به سمت ما می وزید اجازه خواب رو ازم میگرفت، ولی خستگی باعث شده بود تا تعدادی به خواب عمیقی فرو برند و سرما رو حس نکنند.

     در حالی که بی رمق از بیداری شب گذشته و غر زدنهای رفقا شده بودم با تصمیم افراد گروه در اولین پرتوهای نور خورشید به راه افتادیم و تلو تلو خوران کمی بالاتر اومدیم، اونجا بود که تازه متوجه شدیم زیر پایمان دره ای عمیق خوابیده و جانپناه چند ده متری در سمت راستمان قرار داره. بی حالی اونقدر زیاد بود که بجز تعدادی که تقریبآ شب رو کمی خوابیده بودند به اتفاق سایر دوستان قید قله رو که فاصله زیادی با اون نداشتیم زدیم و با تراورس به سمت جانپناه سیاه سنگها به راه افتادیم.

     هنوز چند قدم نیومده بودم که احساس خفگی شدید مجبور به توقفم کرد و در عین وجود سرمای هوا لباسها رو از تنم کندم، نمی دونم چه بلائی سرم اومده بود، نفسم بالا نمی اومد و نمی تونستم اونچه رو که به ریه فرستاده بودم خارج کنم، کمی که استراحت کردم حالم خوب شد و دوباره به راه افتادم و پس از چند دقیقه بازهم همون حالت برام پیش اومد، اینبار سرعتم رو خیلی پائین آوردم و به راهم ادامه دادم ولی وضعم بهتر نمی شد، سرعت حرکتم اونقدر کم شده بود که هر چند قدم مکثی میکردم و چند نفس عمیق می کشیدم و دوباره به راه میفتادم و این کار تا خود جانپناه سیاه سنگها ادامه داشت. می دونستم این کار من دوستان رو خسته کرده و حوصله شون رو سر برده لذا وقتی به عنوان آخرین نفر وارد جانپناه شدم، منتظر بودم کلی سر من غر بزنند و اعتراض کنند اما با دیدن اونها خنده ام گرفت و اونها هم چیزی نگفتند، آخه اونها از فرصت استفاده کرده بودند و بر روی سکوی کوچک جانپناه به خواب رفته بودند، تعدادی هم در کنار یخ قطور وسط جانپناه در حالی که زانوها رو در بغل داشتند از سرما میلرزیدند، نه آبی بود و نه غذائی، همه خوراکیها خورده شده بود و ضعف ناشی از فعالیت زیاد خودش رو نشون میداد، تشنگی هم عامل دیگه ای شده بود برای بی رمقی مون .

     بطری آبی رو از کوله در آوردم و با وسایلم مشغول تهیه چای شدم، همه شون تعجب کرده بودند، اصلآ فکر نمی کردند آب همراهم داشته باشم، سپس کمپوت زردالوئی رو خارج کردم و به هر کدومشون یه زردآلو دادم، وقتی اونها اینها رو دیدند کلی خندیدند و از اینکه اینهمه راه چیزی نگفته بودم کلی سر به سرم گذاشتند. اونها هم گوشه کنار چیزهائی پس انداز داشتند که با به خیر گذشتن برنامه، رو میکردند و روحیه بخش میشدند.

     استراحت تموم شد و با روحیه روز اول راهیه پائین شدیم، اونقدر پر انرژی شده بودیم که عبور سیاه سنگها هم نتونست معطلیه زیادی حاصل کنه و وقتی به کف یخچال رسیدیم، خدائی شکر کردیم و سجده ای بر یخ و سنگ سائیدیم. دو نفر از دوستان با سرعت بیشتری راهیه سرچال شدند تا دوستمون اکبر رو که مطمئن بودیم از شدت نگرانی عذاب زیادی کشیده از اومدنمون با خبر کنند،  سایر دوستان هم با کمی فاصله به سمت سرچال حرکت کردیم .

     وقتی از دور اکبر رو دیدم، نگرانی رو به وضوح می تونستم در چهره اش ببینم و تا زمانی که همه بچه ها رو ندید باور نمی کرد برای کسی اتفاقی نیفتاده باشه و زمانی همه مون رسیدیم سرچال و نگاهی به هم انداختیم از شوق و خوشحالی یکدیگه رو در آغوش کشیدیم؛ اما نمی دونستیم چی بگیم و چگونه اون برنامه رو توجیه کنیم آخه همه شوکه شده بودیم.

     در پی دیر کردن بازگشت ما و مشاهده نور چراغهای پیشونی از دور دست، اکبر با وجود کسالتش با همراهیه چند کوهنورد تا پای شیب کمان کوه میاد ولی چون بدلایلی اون افراد صعود نمی کنند و وی آشنائی با مسیر نداشته دوباره به سرچال بر میگرده و به طریقی قرارگاه رو در جریان قرار میده که دو نفر از راهنماهای محلی از طریق حصار چال به سمت قله حرکت میکنند ( به گفته خودشان ) ولی چون کسی رو نمی بینند یکی شون سرچال میره و دیگری بر میگرده، آقای رسول نقوی رو حوالی جانپناه سرچال دیدیم که خودش رو به ما رسوند و ادعا میکرد از قله تا اونجا کلی دنبال ما گشته ولی نمیدونم چطور نتونسته بود عبور ما رو از کنار خودش ببینه و ما هم اون رو ندیدیم! اونهم با اون شرایط حرکتی که برای دوستان به وجود آورده بودم !

     استراحت شبونه در قرارگاه فدراسیون و قبل از اون هم تماس با اونهائی که نگران ما بودند کارهائی بود که تا اومدن به تهران انجام دادیم و به طبع برای اجرای این برنامه حرف و حدیثهای زیادی از گوشه کنار شنیدیم و برخوردهای زننده ای هم از جانب دوست و آشنا که نمی دونم واقعآ جونمون براشون اهمیت داشت یا نه دیدیم،  به هر حال برنامه در کنار نگرانی های خودمون، نگرانی های اونهائی که سراغمون رو گرفته بودند به پایان رسید و یکبار دیگه از خطر بزرگی جون سالم بدر بردم ."

     درسهای این برنامه بمونه به وجدان آگاه خودمون که آیا هر کاری برای انجام شدن نباید ارزش انجام شدنش رو داشته باشه یا نه ؟

    

 


کلمات کلیدی: