| پاشو |
| ساعت ۳:۱۱ ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٥ |
|
مدتیه که روزمرگي ها دست از سرم بر نمي دارن و اسير بي برنامه گي ها و تصميمات بي منطق روساي خودم شدم و نه تنها از كوهپيمائي كه از همه زندگي جا موندم، دستم به نوشتن نمی ره و ترس از پراکنده گوئی اجازه نگارش هیچ مطلبی رو بهم نمی ده و تنها دلخوشيم خوندن برنامه ها و دست نوشته هاي عزيزاني ست كه حس لحظاتي در كوه بودن رو بر روي صفحه مونيتور به نمايش مي گذارند. فرصتی که از این سردرگمی حاصل من شده بود این اجازه رو داد تا نوشته هائی از گذشته ام رو بخونم، گذشته هائی که هنوز زمان زیادی از اونها سپری نشده، لذا رفتم به سراغ بازي زندگي، خوب يا بد، به ياد مادر بزرگ، لقمه نون و چند تا نوشته دیگه ای كه كوه باني شكل گيري اونها شده بود و هر كدومشون به فراخور تحريك حسي خاصي شكل گرفته بودند و كوه جائي بود كه براي شكل دهي اونها قالب نشون مي داد. - پاشو امروز دیگه وقتشه * نه ولم کن حوصله ندارم - آخه می خوای بشینی چکار کنی؟ - پاشو فرصت رو از دست نده، هر چه فاصله بیشتر میشه انگیزه هم کم رنگ تر میشه و کارت سخت تر * برو دست از سرم بردار، من هیچ جا نمی رم. - نه باید پاشی، تا کی می خوای فکر روزائی رو بکنی که دیگه رفته و حسرت روزهائی رو بخوری که بر نمی گرده! - بابا، زندگی اینه، یکی میاد یکی میره، یکی دل میبنده و یکی هم ..(!!!!!!!!!!) - گاهی وقتها اونائی هم که ازشون اصلآ انتظار نداری، برای زدن اون پشه، سنگی رو به سرت میکوبند که دیگه پا نشی و رنگ خوشی رو نبینی!!!!!!! - پاشو الان جای تو اینجا نیست، باید بری. - پاشو برو که اونهم داره سراغ تو رو میگیره. گرم بود و گرم، آنقدر گرم که زمستان را در خود حل می کرد. - زمین باهات حرف میزد، آسمون نگاهت میکرد و تو سر به زیر داشتی و آروم آروم زیر لب چیزهائی زمزمه میکردی، شاید هم حرفهائی رو میزدی که مدتیه ته دلت جمع شده و شنونده ای براشون لایق نمی دونستی! - حالا که دوباره اومدی نگاهت رو باز کن و زندگی رو بازیچه ای بیشتر نبین، آخه به قول همکارت، مرد کوه هستی و رنگ کوه رو دیدی، اصلآ رفتی اونجا که وسعت نگاهت به پهنای دشتهاش باشه و فراخی سینه ات به گسترده گی دامنه هاش، صبر ازش یاد بگیری و سمبل عشقی باشی که از مرشدی چون کوه آموختی. راه جا مانده بود و به آرامی در خیال زیبای طبیعت پیش می رفتم، برف زمین گیر شده بود و سرما مجال به هوا خواستن را برای خود داشت، دیر بود ولی احساس خبر از رسیدن می داد، جمعیتی نبود و اندک رهگذر کوه، همراهی دور برایم بودند، پیش میرفتم و هر از چند گاهی به بهانه دوست نگاه رنجور و خسته شهر را به تماشا می نشستم، دوستی که همراه شده بود در تنهائی من. - کدام دوست! کدام همراه! تو خودت بودی و خودت و هیچی نمی دیدی. مگه نه این بود که راه به تنهائی رفتی و نگاه به تنهائی سیر دادی! - طفلک اون دوست خوشحال بود به داشتن همراهی چون تو ، ولی انگار باز هم تنها بودی و کوه رو تنها می دیدی اونقدر تنها که وقتی درب جانپناه رو باز کردی تازه یادت اومد ..... آره تازه یادم اومد که شکرش رو فراموش کردم و سر به آستانش فرود نیاوردم، تازه یادم اومد به قله رسیدم و یکبار دیگه توفیق همجواری با اون بلندی رو داشتم، تازه یادم اومد پس از این همه مدت که ترکش کرده بودم باید ازش عذر خواهی کنم و قول بدم دیگه غیبت هام اینقدر طولانی نشه، خیلی چیزهائی دیگه ای هم تو ذهنم چرخید و با به زبون آوردنشون آماده ورود به جانپناه شدم، جانپناهی که انگار با ورود به اون پا در مسیر قله ای دیگه گذاشته بودم.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |



