سلام بر سهند (۱)
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

"

 -  دل خوش

جا مانده است

چيزي جائي

كه هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد

نه موهاي سياه و

نه دندان هاي سفيد. " 

                                 حسين پناهي از مجموعه ستاره

 

شايد بپرسيد چرا با اين شعر شروع كردم ، راستش را بخواهيد ، واقعآ براي خود من نيز ، جامانده چيزي جائي ، كه هيچ گاه ديگر ، هيچ چيز ، جايش را پر نخواهد كرد ، تعبيرهاي مختلفي از اين جمله ميشه داشت ، ولي دوست دارم با برداشت خودتون اونو برام تعبير كنيد .  

چهار روز تعطيلي بود و من ، مونده بودم كه اين چهار روز رو چگونه برنامه ريزي كنم ، برنامه گروه كوچكمان ، كوه  سهند بود ، ولي مطمئن نبودم با شرايط دوستان اجرا بشه . وقتي چهار شنبه مطمئن شدم برنامه بطور قطعي اجرا خواهد شد ، ديگه خيالم راحت شده بود ، گروه ما ۸ نفر بود كه راه افتاديم  ‌، نميخوام كل برنامه رو توصيف كنم ، ولي حيفم مياد جاهائي از اون رو  ننويسم ، دوست دارم اگه كسي وقت ميگذاره و اين مطالب رو ميخونه از لذت برنامه ما كمي بهره مند بشه .

هنوز به تبريز نرسيده بوديم كه يكي از باشكوه ترين قلل منطقه به نام دميرلي در سمت چپ جاده نمايان شد . مسير بسيار طولاني رو انتخاب كرده بوديم تا بتونيم سهند ، عروس كوههاي ايران رو صعود كنيم . حركت گروه از روستاي ليقوان شروع شد ، از همان ابتداي راه سرسبزي و شادابي در اطراف ما موج ميزد ، بوي گياهاني كه تازه جوانه زده بودند ، دشت هاي گل زرد ، صداي رود و زنگ زنگوله ها در كنار پارس سگهاي گله كه چهار چشمي اطراف را مي پائيدند ، بسيار ديدني و شنيدني بود. مسير نسبتآ هموار بود و گاه گاهي مجبور بوديم كمي ارتفاع گرفته ، دوباره سرازير شويم ، با آنكه كاملآ از ده خارج شده بوديم به علت آب فراوان تا ساعتها پياده روي زمين هاي كشاورزي زيادي رو كه كشاورزها در آن مشغول بودند ميديديم ، انسانهاي بي غش و ساده اي كه با ديدن ما خسته نباشيدي به تركي ميگفتند و دستي تكان ميدادند و آنهائي كه چائي در بساط داشتند به ما چائي تعارف ميكردند . واقعآ خوشا به حال اين انسانهاي خوب كه در كمال سادگي در اين منطقه پر از نعمت به شكرانه همه آن انعام از بازوي خود نان ميخورند و زير بار منت خود هستند.

پس از فراز و فرودهاي نسبتا طولاني كنار يكي از جويبارهاي پر آب سرازير شده از سفره هاي پهن برف و چشمه هاي سر راه ، محياي خوردن نهار شديم ،خوردن نهار در آن شرايط و فضا بسيار لذت بخشه و اشتهاي انسان رو چند برابر ميكنه ، راه دراز بود و توقف نبايد زياد طول ميكشيد ، با آغاز حركت دوباره ديگر از زمينهاي زراعي و كشاورزان مهربان اثري ديده نميشد ، محل نهار خوردن ما مرزي بود بين آخرين زمين هاي زراعي و ارتفاعي كه پشت آن طبيعت وحشي وجود داشت ، دورنماي با عظمت قله همجوار دميرلي كه سر بر آسمان كشيده بود ، ما را با هيجان بيشتر به جلو مي برد ، در اصل وقتي به محل استراحت ظهر رسيديم ،شاهد منظره  زيبائي از چند قله به هم پيوسته بوديم كه چهره بديعي را به وجود آورده بودند ، قللي چون ناخرداغي ، شرشرداغي ، كمال ، دميرلي ،شيله سرداغي ، بوزداغي و گشگولي انجمني از كوههاي منطقه را به نمايش ميگذاشتند (چون در صحت و درستي ارتفاعات نقشه راهنما شك وجود داشت از ذكر ارتفاعات خودداري شده است ) ، هنوز از حركت مجدد ما زمان چنداني نگذشته بود كه وارد دشتي سرسبز ، محصور بين چند كوه كه يك طرف آن مشرف به كمال بود رسيديم ، بهترين مكاني بود كه ميشد جهت چادر زدن انتخاب كرد ، به محض توقف گروه محياي صعود به قله كمال شد ، ساعت 17:00 چادر ها برپا گرديد و ساعت 17:30 حركت به سوي كمال با سرعت آغاز شد تا در بازگشت با تاريكي روبرو نشيم ، ساعت 18:15 بود كه موفق به صعود قله شديم ، مسير صعود به قله از شيب بسيار تندي تشكيل ميشد ، وجود برف در قسمتي از آن موجب گرديد ، دوستان جهت تمرين آنچه كه در كلاس برف و يخ آموزش ديده بودند  ، آنرا به عنوان مسير صعود انتخاب كنند ، كوله اي همراه ما نبود و خيلي راحت قله را صعود كرديم ، پس از كمي توقف و تبريك گوئي گروه قصد بازگشت كرد ولي من ميلي به پائين آمدن نداشتم خيلي دلم مي خواست چندين ساعت آنجا بنشينم و از سكوت حاكم بر آن لذت ببرم ، بنظرم بهترين جائي بود كه مي شد نشست و فكر كرد ، از دوستان خواستم اجازه دهند لحظاتي بيشتر بالا بمانم و سپس به آنها بپيوندم ، ابتدا مخالفت سر گروه مرا دلسرد كرد ولي يكباره نظر ايشان برگشت و آنها پائين رفتند و كه من ماندم و كمال ، تا حالا واسم پيش نيومده بود نوك قله اي بنشينم و به اونچه كه خودم هم نمي دونم چيه بي هيچ هدفي فكر كنم ، حالا در نظر بگيريد سهند هم روبروتون باشه و با دامنه پر از برفش ، هي بهت نويدي از روزاي خوب بده  و اميدواري رو پيشكش كنه ، راهش خيلي از ما دور به نظر ميرسه ولي باد كه هميشه در خدمتگذاري به اين ستونهاي سر به فلك كشيده كوتاهي نميكنه ، نكته نكته حرفهاي اون رو به من ميرسونه ، آره من رو قله كمال نشستم و خلوت خودم رو دارم ، دوستم در تماس تلفني به من ميگه "راستي ، راستي، روز به روز داري خودتو به كمال ها نزديك ميكني "ولي من با خودم ميگم ،اونقدر ضعف مرا در برگرفته كه لايق حتي يكي از اونها هم نيستم . هوا در حال تاريك شدنه و خورشيد رختشو براي سفري كوتاه بسته ، حالا كه همه دوستان با خواهش من راهي پائين شده اند و به منو ، تنهائيم اجازه دادند ، لحظاتي با هم خلوت داشته باشيم ، بهترين فرصت رو پيدا كرده ام كه بشينم و هزارو يك حرفي رو كه نميشه به هيچ كس گفت ، سر خدا داد بزنيم ، واقعآ عجب صبري داره ، انگار نه انگار كه كسي داره باهاش دعوا ميكنه ، اصلآ خم به ابروهاش نمياد . ابري سياه منطقه را پوشاند ، بادي نسبتآ خنك هم وزيدن گرفت ، يكباره بارش تگرگ شروع شد و هشداري به من كه ديگر كافيست و بايد برگردم و من هم پس از ساعتي به جمع دوستان بازگشتم .

ادامه دارد  

 


کلمات کلیدی: