شکر
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥ 

     بازيه زندگي مثل بازيه ابرهای بارونی مي مونه، ابرهائي كه نمايشي از سفيدي دارن و دلاشون تيره ست.

     موج ابرهاي سياه و سفيد نشون از پراكندگي و آشفتگي آسمون داشت، به شكلي كه اجازه نمي داد رنگ پريدگيش رو به وضوح بشه ديد. راه تازه اي پيش پامون قرار داده شده بود كه از تفاهم ساخته هاي قبل شمايل مي گرفت و گونه ي ديگه اي از همگامي بين آشفتگي ها رو با خودش همراه می برد. اونهائي كه اينبار افتخار همراهيشون رو پيدا كرده بودم با سكوت و كلامشون قصد داشتند كمي بيشتر از گذشته، مسير كوهپيمائي رو در كنار مسير زندگي برام تغيير بدند و در طول اين همت ناخودآگاه شون اونقدر راه نشون دادند كه راه اصلي رو هم گم كردم و مثل تابعي بي چون و چرا فقط جلو ميرفتم و ابرها هم در پس و پي من نتيجه رو طلب ميكردند.

     هوا گرم بود و در اوج همه اون سفيدي كه سمبل سرماست،‌ ما هم فصل رو گم كرديم همون طور كه طبيعت يادش رفته بود، كه تاريخ و زمان رو گم کرده، يا بهتره بگم فقط زماني كه دستهاي شاكر اون شكرگذار رو پس از گذر اون دو تا دوست جدید دیدم كمي به خودم اومدم و خودم رو پیدا کردم. 

    

 

دوستی که نیومده با من قهر کرد.


کلمات کلیدی: