| هم دل ، هم گام ، هم نفس |
| ساعت ٧:٢۱ ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ |
|
آروم ایستادم و با دقت بیشتری گوش کردم ولی انگار اونهم دوباره ایستاده بود و به صدای سکوت سنگيني که از من بر می خواست گوش می داد؛ خسته شده بودم و از اینکه آرامشم رو ازم می گرفتند به خشم اومده بودم، در همين حال و هوا بودم كه سنگینی دستی حس از یاد رفته ای رو درونم زنده کرد و تازه فهمیدم درسم رو از ياد برده ام، درسی که مدتهاست بواسطه سستی و تنبلی که چاشنی روزمرگی ها رو با خودش همراه داشت بی تمرین مونده بود و گذر زمان اون رو به صفحه دفتر خاطرات ورق خورده می برد. بی خیال شدم و بی هیچ نشونی از ناراحتی به راه افتادم و انگار نه انگار که اون صدا باز هم من رو تعقيب مي كرد و سکوت ذهن من رو بر هم می زد، انگار شده بود موسیقی ناخواسته ای که قدرت به پاهای خسته ام می داد و ریتم منظمی رو برای اوج گرفتنم به وجود می آورد. نمی دونین از اینکه تونسته بودم پس از چندی دوباره دوستان قدیمی رو در کنار خودم ببینم چقدر خوشحال بودم، دوستانی که وقتی من رو دیدند کمی جا خوردند و به سختی تونستند من رو بشناسند، مگه اسیر زندگی شدن می تونه اونقدر آدم رو عوض کنه که دوستهای روزهای تنهائی ت برای شناختنت رد و نشون قدیمها رو ازت بخوان! ولی به هر حال ممنونم از کسانی که ( گروه تاريانا و لبيك گويان شعار هم دل ، هم گام ، هم نفس ) شوق دیداری رو درونم زنده کردند و نیروی شبونه صعود کردن رو به من بازگردوندند تا بتونم با اونهائی که در زیباترین تنهائیهامون اشک ریختیم، خندیدیم، راه رفتیم و سکوت بی وصف طبیعت رو در خوشی ها و ناخوشی ها گوش دادیم، دوباره دیدار کنم و حتی یاد اونهائی رو که دیگه صداشون به گوش نمی رسه و یا سر در زیر برف پنهون کرده بودند، زنده کنم .
دیر راه افتادم ولی اشتیاق دیدار بانیان خیر، علیرغم نبود نیروی گذشته، مثل اون روزهای پر انرژی پروازم داده بود و انگار راه زیر قدمهام سستی میکرد، ردی از خستگی نبود و نفس حامی بی چون و چرای من در تاریکی خفته در نور شهر بود، سرما نبود و شایدم من از گرمی شوق، اون رو حس نمی کردم و فقط خلوتیه شب بود که هر از چند گاهی با نغمه قدمهای کوه دوستانی می شکست. برف زمین گیر بود و یخ تن پوش زیبای اون و سایه ها هم در پس هر سر خوردنی، چون من به زمین می خوردند. وقتی اون جمع شاد و پر انرژی رو دیدم که راه درازی رو برای صعود از اهواز به تهران طی کرده بودند بی اختیار وارد سرزمین نشاط اونها شدم و ساعتی رو بدون هیچ دلهره ای از گذر زمان در کنارشون موندم و فقط خواب بود که فاصله انداز شد و دوباره دیداری را آرزو گشت . آسمون آبی بود و نمی دونم چرا بچه های آسمون نخوابیده بودند، نمی دونم زیر نور کم فروغ پادشاه آسمون که پرده ای از ابر رو با بازیه باد بر چهره داشت دنبال چه می گشتند! مگه شب شده بود!؟ اگه روز بود پس چرا اونها نخوابیده بودند!؟ ماه اونقدر روشنی داده بود که گذر ابرها رو بر چهره اش نمی شد حس کرد، مثل پلک زدنی بود که حس تاریکی رو نشون نمی داد، اون صدا هم دیگه شده بود جزئی از کوهپیمائی من و از همجواری با اون دیگه ناراحت نبودم، حتی نبودش در زمان استراحتم در جانپناه امیری اجازه نداد بیش از یک ساعت دوریش رو تحمل کنم، لذا اینبار از شدت سرما به اون پناه بردم و راه به سوی قله رو در پیش گرفتم، حرکت کند و آروم قدمهام مسافتی طولانی تر از گذشته ها رو پیش روی من قرار داده بود ولی با وجود همراه خوبي كه تازه پي به وجودش برده بودم، احساس خستگی و تنهائی نمی کردم و پیش می رفتم، تنها زمانی که به قله نزدیک شدم اون صدا که همگام من شده بود یه جور دیگه ای به گوش می رسید، ضربان حركتش بیشتر شده بود و ریتم خودش رو از دست داده بود به گونه ای که آشفتگی رو می شد از اون حس کرد، نگرانش شده بودم ولی کاری ازم بر نمی اومد و تنها زمانی که شکر معبود به جا می آوردم از ردی که بر جای گذاشته بود دیدم که چگونه آروم گرفت و در کنار من سر بر خاک سائید.
۰
۰
بهش میگم اومدم منت کشی ولی انگار نه انگار
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |







