زمستان
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ 

ورود سال نو بر همه مبارک

سالی خوب رو برای همه تون آرزومندم

 

  

    کوله بارش رو بسته بود و با چادر بلند سفیدش همه رد و نشون هاي خودش رو جاروب مي كرد و مي برد، خيلي دلم گرفته بود، آخه نمي خواستم بره، يادمه همين ديروز بود كه كلي نذر و نياز كردم تا بياد و روزهاي زيادي رو در كنارش باشم، روزهائي كه گذرشون بي بازگشتند و موندگاريهاش در خوشي ها و ناخوشي ها حك مي شند.

وقتی می گم روزهاش بی بازگشتند، خیلی ها یا موافق با این حرف من نیستند یا اونقدر فراموشی رو سرلوحه زندگی شون کردند و اونقدر از گذشته هاشون فرار می کنند که فقط جبر زمونه و تکرار خاطره هاست که  می تونه یادآور زنده ی، از یادرفته هاشون باشه ولی خیلی از این روزهای پر خاطره و زیبا در صفحات پر از تشویش ذهنهاشون گم می شند و غبار نشسته بر اون اجازه دیده شدن رو از اونها می گیره.

     باز هم عید اومد، عیدی که با اومدنش شور و تلاطم رو در وجود همه می شه دید، هیجانی که همگام با طبیعت در نهاد آدمها جون می گیره و رنگ نشون می ده. ولی برای من انگار يكي كمين كرده و آخرين جمعه هاي سال من رو هدف گرفته كه هر بار به شكلي نذاره قبل از رفتنش دلي سير نگاهش كنم و چشم تو چشماش بدوزم و حرفهاي مونده رو از پل نگاهمون گذر بدم، حرفهائي كه تمومي ندارند و وعده ديدار سال بعد رو آرزو مي كنند.

باشد كه روز ي در نگاهش

آن حرفهاي مانده بر دل

پايان بيابد تا كه بينم

او هم مرا در وقت رفتن

چون رود و ني آواز دارد

     شوق سراسر وجودم رو گرفته بود چرا که وعده ی آخرین دیدارمون، با وداع طبیعت بود و سرزمین آرزوها رو بازیچه پلک زدنها می دیدیم. صدای انسجام برف در هر گام برداشتنی چنان منو به وجد می آورد که راه به بیراهه می زدم و قدم در سردی می گذاشتم، زبان بر کامم آروم نمی گرفت و حرف و حدیث های ناگفته و گفته شده رو بی پروا مرورگر بودم، باشد که غبار نشسته بر آمال و آرزوها، دل آزرده تر گردند و جلای جاوید نثارشان شود. محفل گرم ما به سردی نگاهها نشسته بود و سرمای زمستان آخرین تیرهای خلاص رو رها می کرد، آره اون قصد رفتن داشت که زمستون رفتنی ست، من هم باید برم که بیش از این انتظار برام مرگ آوره.

       

۰

۰


کلمات کلیدی: