| نگاه امسال |
| ساعت ۱:٢٩ ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٦ |
|
هنوز تاريكي رنگ خودش رو نشون نداده بود كه با كوله اي سرشار از همه ي سين هاي دنيا به سمت كوه رفتم، به سمت جائي كه نمود اومدن بهار رو اونجا بهتر از هر جاي ديگه ميشه حس كرد، رفتن من همراه شده بود با بازگشت افرادي كه 85 رو با آخرين صعودشون به آخر رسونده بودند و خودشون رو براي صعودهاي 86 آماده مي كردند، صعودهائي كه فراز و فرود هاي بزرگ زندگي رو با خودش همراه داره. لذت صعود در اون لحظات پاياني سال هر چه بالاتر مي رفتم بيشتر و بيشتر مي شد، اونقدر كه يادم رفته بود به چه دليل زود راه افتاده ام و با گذر سريع از كنار همه زيبائيهاي مسير فقط فكر قله در سرم دور مي زد، تصميم گرفته بودم آخرين غروب سال رو از اون بالا ببينم و اون رو پيوند بدم به اولين طلوع سال نو، نمي دونين ديدن دو خورشيدي كه يكي غروب ميكنه و ديگري طلوع، در آخر و اول اين دو سال چه هيجاني داره، دو خورشيدي كه يك ماهيت دارند ولي يكي تموم مي كنه و ديگري باني شروع شدن مي شه. با اونكه همصحبتي با عزيز؛ از زحمتكشهاي شيرپلا؛ نعمت اول رو با خوش مشربي و صفاي خودش در طول راه ازم گرفت اما با او بودن نويد خورشيد ديگه اي رو بهم داد، لذا پس از رسيدن به شيرپلا موندگار شدم و براي ساعتي در كنار دوستان جديد خوشي ها رو تقسيم كرديم، شيرپلائي كه از دور وقتي بهش نگاه مي كردم اصلآ تصوري نداشتم در اون روز كسي بخواد اونجا رو براي تحويل سال برگزينه.
صميميت بين آدمهاي شيرپلا باعث شد كمي بيشتر از اونچه كه فكر مي كردم توقفم طول بكشه ولي ديدن زيبائي هاي تاريكي شب، بار حركتم رو بست و من رو راهي كرد، چون كيسه خواب با خودم نداشتم مجبور بودم براي فرار از سرماي شبانگاهي ريتم حركت رو اونقدر كند كنم كه بيشتر زمان رو در حركت باشم و توقف زيادي در جانپناههاي بعدي نداشته باشم ولي عليرغم اين تصميم اونقدر زود رسيدم كه براي نخوابيدن راهي به جز بيدار نگه داشتن سعيد، ياسر و دوستش نبود، اونقدر با اين دوستان جديد مزاح شد كه ميكائيل و محمد هم رسيدند و جمع ديگه اي رو براي گذر زمان به وجود آوردند. ساعت يك و نيم شب بود و بايد به سمت قله حركت آغاز مي شد، اگه با وجود اون باد تند و سرماي شديد ديرتر حركت مي كردم شايد اصلآ تا طلوع صبح قله رو نمي ديدم. آسمون كاملآ صاف بود و ستاره ها از گوشه گوشه اون چشمك زنان خطي از جاده هاي كهكشون رو نشون مي دادند، برف كه نشوني از آخرين حرفهاي زمستون رو همراه داشت تن پوش زمين بود و با طلوع سال جديد حرف از رفتن مي زد. حركت كند و آروم من باعث شده بود تا ميكائيل هم عليرغم ديرتر راه افتادن ازم گذر كنه و در دور دستها و در پيچ و خم ارتفاع مسير از نظرم محو بشه. ساعتي باهام نبود و نمي دونستم چقدر فرصت دارم تا در زمان تحويل سال به قله برسم، اصلآ نمي دونستم مي تونم خودم رو به موقع به اونجا برسونم يا نه! ولي هر چي بود با چنان آرامشي قدم بر مي داشتم كه انگار نه انگار براي چه به اونجا اومده بودم، ديگه داشت تموم مي شد، سرما امون نمي داد و قسمتهائي از صورت رو كه مورد هجوم باد سرد بودند يخ زده مي ديدم، وقتي آخرين قدم رو برداشتم فقط چند متر با جانپناه فاصله مونده بود و بايد دوباره شكري به جا مي آوردم و دستي به سمتش بلند مي كردم . با ورودم به جانپناه نمي دونستم اولين هستم يا آخرين، اونها هم نمي دونستند سال چه وقت قرار مبادله گذاشته و درون كيسه خوابهاشون لوليده بودند، لذا با ورودم و اعلام زمان دقيق تحويل سال معلوم شد اولين صعود كننده سال جديد هستم و 5 دقيقه از رفتن سال قديم گذشته لذا در كنار مهدي، عباس و ميكائيل دهني به يمن ورود سال جديد شيرين كرديم و با گرفتن عكس يادگاري و خداحافظي از دوستان درون قله و در در حالي كه ميكائيل از شدت سرما زودتر راه افتاده بود به تنهائي راهيه پائين شدم .
نمي دونم شماها در اين ساعت مهم زندگي كه هر سال تكرار ميشه كجا بوده ايد ولي براي خود من خيلي جالبه كه جائي باشم تا بتونم عمق تنهائي رو در اوج لذت كسب كنم. در بازگشتم از اين صعود نگاه ديگه اي به اطرافم داشتم، نگاهي كه بارها و بارها تكرار شده ولي جدي گرفته نمي شد، دوست دارم شما هم كمي از اون رو ببينيد. ديدن محل مرگ و تولد خورشيد در يك نگاه اونهم بر فراز شهري كه تازه از شر دود و آلودگي فرار كرده يه حس خاصي مي خواد كه بايد در اون حال و وضع قرار بگيرين و خواب رو از خودتون دور كنين تا بتونين اون رو بچشيد.
نمي دونم علتش چيه كه در اوايل مسير يعني جائي كه هنوز از ميون مغازه ها گذر نكرديم گاه و بيگاه با تابلوهاي "باغ شخصي است وارد نشويد" روبرو مي شيم. به گمانم اسراري درون اين باغها نهفته است كه صاحبانشون نمي خوان بقيه از اونها سر در بيارند ولي من به يكي دو تا از اونها پي بردم. يكي شون ميوه هاي جديديه كه اخيرآ از درختهاي اين منطقه به عمل مياد اونهم به واسطه آواز خوانيهاي عاشقانه پرنده هائيست كه وقتي بر فراز سنگي مي نشينند اگه گلوله هم به سمتشون حركت كنه از جاشون تكون نمي خورند و در راه عشقشون جون خودشون رو مي دند.
.
.
.
۰
.
.
چيز ديگه اي كه توجه من رو به خودش جلب كرد نمونه اي از وسايل نقليه اونجاست كه عليرغم وجود نمونه هائي قديمي تري از اون در زندگي گذشته هاي من، نوع با كلاسش كه مختص شهرهاي پيشرفته ست برام جالب بود.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |












