۱۳
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ 

    به آرومی زیر بارش برفی که تلو تلو خوران مسیر رو از مقابل چشمها پنهون کرده بود  كنار سنگ رو از برف خالي كردم و زیراندازم رو بر روي برف باقیمونده پهن نمودم و در حالي كه كوله حفاظي بود بين من و تن سرد اون سنگ به آرومي بر روي زیر انداز نشستم و منتظر گذر ابرهائی شدم که بار سنگینی به دوش داشتند  و اونجا جا خوش کرده بودند. ساعت از نیمه شب هم گذشت ولی ردی از هیچ کدوم از راهنماهای مسیر به چشم نمی خورد، نه ارتفاعی و نه عمق دره ای، اونقدر ابر و ذرات ریز آب اون منطقه رو احاطه کرده بود که به زحمت می شد با وجود چراغ پیشونی دونه های ریز برف مقابل چشمها رو دید، نه خستگی از صعود آزارم می داد و نه بی خوابی در اون موقع شب، تنها چیزی که کمی دلهره رو در وجودم دامن می زد سرد شدن تدریجی بود که با وجود بارش برف تا اون موقع تحقق نیافته بود، دو ساعتی از توقفم می گذشت و زیر پتوی نازک اضطراری که همراهم بود حسابی از دمای بدن گرم شده بودم، حالا نوبت اين بود كه چشمها رو روي هم بگذارم و با غرق در ذهنياتي كه می ساختم خواب رو به سرزمين توهماتم دعوت كنم. انگار سيزده نحسي خودش رو، مامور كرده بود که رنگ واقعيت به خودش بگيره و با قهقهه بلندي خودش رو به اثبات برسونه، آخه مي خواست ثابت كنه كه هر چي از خاكه به خاك كه زادگاه تولدلهاست برمي گرده.

 

     يعني چی ؟!

     یعنی می خواد به همين راحتي، به همین مفتی، تمومش کنه !

      انگار یه  ليوان آبه كه قرار خورده بشه، نه اين حرفها نيست، آخه هيجانش از بين رفته، حس تجربه اش رنگ باخته، عشقي هم براش وجود نداره، مطمئنم اگه اون ليوان آب هم خورده بشه، يه ليوان ديگه هم روش مي شه خورد. لذا پس از دو ساعت توقف در جائي كه ناكجاآباد ذهنم بود راه افتادم و با گذر كمي بيش از پنج ساعت از حركتم از قله، سر به زير انداختم و با تجسم راهي كه در فكرم ساخته بودم قدمي به پائين و قدمي به چپ من رو اونقدر جلو برد كه ابر از رو رفت و بارش برف خودش رو كم كرد، تازه اونجا بود كه فهميدم مسير ياب ذهنیات كارساز بوده و در محلي قرار گرفتم كه ربع ساعتي بيشتر با شيرپلا فاصله ندارم. حس تنهائي در اون شرايط كه همه اطرافت رو سفيدي و ذرات ريز برف در احاطه خودش داره اونقدر زيباست كه فراموش مي كني فاصله ات با مرگ ممكنه كمتر از يك گام باشه. وقتي پا بر جائي ميگذاري كه تا كمر در برف غرق مي شي بي اختيار دست ها رو باز مي كني و بال مي زني و فراموش ميكني كه پرنده نيستي و آدميزاد بي بال و پري، يادت ميره گام بعدي ممكنه گام آخرت باشه لذا قدم بعدي رو به اميد پريدن بيشتر، محكمتر به زمين مي كوبي و چاله اي كه ديواره هاي برفيش اطرافت رو مي گيرند يكباره تو رو به خودت ميارند كه رو نقاب هستي و اگه دير بجنبي تجربه پرواز تنها ثمره حماقتت مي شه.

 


کلمات کلیدی: