| گل عاشق |
| ساعت ٧:٢۱ ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ |
|
.
آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق آهاي بسته به موهاي تو سنجاق شقايق... نمي دونم چرا اينبار با اين چند خط نوشتنم رو شروع كردم ولي فقط مي تونم بگم كه با شنيدن اونها خاطراتي تو ذهنم زنده ميشند كه با هيچ پاك كننده اي نتونستم محوشون كنم و فراموشي رو بهشون بفهمونم. گاهي وقتهاست كه خواسته هامون زودي اجابت مي شند و هنوز بيان خواسته مون تموم نشده ازشون بهره مند مي شيم. هوا صاف بود و آفتاب سرخي صورتها رو دو چندان ميكرد و انعكاس نور از برف سفيد نشسته بر كوه عاقبت داغي رو براي صعود كننده هاش نويد داشت لذا طلب بادي كه بتونه ابري رو بر صورت خورشيد غالب كنه و جلوي يكه تازيش رو بگيره از ذهنم گذشت، آخه هنوز انتظارمون از بهار چشيدن طعم ابر و بارون و حتي در مواقعي تگرگي بود كه پشت بند رعد و برق خودش رو نشون ميداد. مخملي سبز گوشه كنار دامنه ها رو فرش كرده بود و بر فراز درختها بيدار شدن طبيعت رو مي شد ديد، ذوب شدن برف ها ي ارتفاعات، جريان خروشاني از آب رو از مقابل نگاهها عبور مي دادند و نوازشگر حس شنوائي بودند، مواردي كه در جريان زندگي روزمره شهرنشيني ازشون بي بهره ايم و حتي بعضی هامون اون رو حس هم نكرده ايم . تلاش و تكاپو نه تنها در طبيعت بلكه در ميون دنياي آدميزادي هم به وضوح قابل رويت بودند و مي تونستيم روح اميد رو به زندگي هاي سرد و ماشيني مون بدوونيم. زيبائيها اونقدر گستردگي داشت كه فاصله ها به چشم نمي اومدند و گذر زمان احساس نمي گرديد و هر چه از شروع حركت بيشتر مي گذشت، برآورده شدن خواسته نيز نمايانتر مي شد. چون صبحونه رو خونه خورده بودم اندك توقفي در شيرپلا جهت ديدار دوستان و برداشتن آب بهانه اي بود تا كمي خستگي از تن خارج كنم و با شوق ديدارهاي بيشتر راهيه قله بشم، ابري هم كه ماموريت برآورده شدن خواسته ها رو داشت سايه گستر شد و فرش سفيد برف رو در تاريكي خودش فرو برد، گرم شدن تدريجي هوا و سياه شدن هر چه بيشتر ابرهاي بازيگوش هشداري بودند بر اين موضوع كه زودتر از اونچه كه در ذهنم بود بايد بر مي گشتم، ولي زماني اين موضوع برام هويت خودش رو آشكار كرد كه كار از كار گذشته بود و در حريم دوستان افتاده بودم، دوستاني كه عليرغم صعود در تنهائي در اميري مونده بودند تا لحظات بيشتري رو در كنارشون باشم. گفتم صعود انفرادي، نه بهتره كه بگم اينبار نه تنها اون دوستاني كه هميشه تو خلوت هام در كنارم هستند حضور داشتند كه هيچ، مسير هم پر بود از هياهوي خاموش دو عزيزي كه ديگه در كنارمون نبودند، نمي خوام بگم چرا و چگونه اونها رفتند، نمي خوام كسي رو مقصر بدونم، نمي خوام به قول بعضي ها از آب گل آلود ماهي بگيرم، نمي خوام از اين اتفاق درس بياموزم، نمي خوام بگم رفتنشون خوب بود يا بد ولي فقط مي خوام بگم اونها اسير حسادت شدند اونها گرفتار حسودي سنگ و برف شدند، حسادتي كه از تن بيجان شكل گرفته بود، در كنار همه اما و اگرها مي تونم بگم گاهي وقتهاست اونقدر مجذوب مي شيم كه هدف رو گم مي كنيم و در نشون دادن عشقمون اونقدر مايه مي گذاريم كه سنگ و برف هم به اين احساس ما حسادت مي كنند. بايد در كنار اون تنهائي من مي بوديد و مي ديديد كه پس از رفتن دوستان اون دو عزيز كه گل هائي رو به رسم ياد بود در طول راه پرپر كرده بودند خاك چگونه در حالي كه گلها رو در آغوش كشيده بود، بغض داشت و حالا كه خلوتي یافته بود سر به زانو به ثمره كار خودش ناله مي كرد، نمي خواستم تنهاش بگذارم و وقتي براي شكر سر بر آستانش نهادم مي شنيدم كه در دل او هم حرفها مي زد . دل گرفته خاك كه همه چيز رو تحت تاثير خودش قرار داده بود آسمون رو هم همراه ديد و در كنار اون دو قطره اشكي كه بر بلنداي وجودش احساس كرد قطرات زيادي رو در همراهيه خودش مشاهده کرد. ديدن اين صحنه ها اونقدر سنگين بود كه چاره اي جز خداحافظي نداشتم ولي غافل بودم كه ديگه بغض آسمون هم تركيده و از دست من كاري بر نمي اومد. روحشان شاد و يادشان گرامي هنگامي كه اين پست رو مستقر مي كردم هنوز خبري از اون دو عزيزي كه در دارآباد گم شده اند نشده ولی در هر صورت می شه امیدوار بود ، اميدوارم .....
۰
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |






