سلطان

 

 

     کم نیستند بهونه هائی که در زندگی، توجیهی می شند بر رفع ضعف ها و دلیلی میشند بر جبران کم کاری هامون، اما توجیه و بهونه این هفته من سلطان بود، دوست و همکاری که فعلآ همپای روزهائی از کوهپیمایی های من شده .

 

     تصمیم داشتم جمعه رو به سبک قدیم و به سیاق روزهائی که هنوز توانی از گذر شش روز کاری هفته بر تنم می موند، صبح زود راهی کوه بشم و ظهر نشده به نیت خوردن نهار به خونه برگردم تا برای مهمون هائی که خودشون رو شامگاه دعوت کرده بودند محیا بشم ولی اومدن سلطان به برنامه این حس رو از من گرفت تا فرصت بیشتری رو صرف موندن در طبیعت کنم و زمان طولانی تری رو در کنار دوستان باشم.

 

     ساعت پنج صبح در حالی که هنوز نور خورشید عالمتاب نشده بود در پناه مهتابی که کم از خورشید نداشت راهی شدیم، صبح زود رو انتخاب کرده بودیم تا هم نعمت سکوت رو بیشتر لمس کنیم و هم آسمون شب رو ملاقاتی داشته باشیم و از نسیم سرد صبحگاهی هم بی بهره نمونیم. ستاره بارون آسمون بر خلاف تیره گی ابری که بر سقف شهر نشسته بود نشون از صافی بلندایی داشت که با حرکتمون هر لحظه بیشتر به اون نزدیک می شدیم و هر دم از اون تیرگی و زشتی بالای شهر بیشتر فاصله می گرفتیم، کندی حرکت هم دلیلی بود که خیلی دیر تر از اونچه که فکر می کردم به مقاصدمون برسیم. سلطان دائم اظهار میکرد که حضورش، سرعت حرکت رو از ما گرفته ولی نمی دونست که همین حضور اون بود که انگیزه دوباره کوه اومدن رو در من به وجود آورده بود و شاید اگه او نبود از میانه راه مسیر بازگشت رو هدفم قرار می دادم. با فاصله گرفتنم در این دو ماه اخیر از کوه و بی حوصلگی ای که در این زمستون، پیش روی خودم می بینم انگیزه هر گونه فعالیت ورزشی بدنی و ذهنی رو از دست داده ام، به گونه ای که فقط بعضی بهونه ها می تونند این حس وادادگی رو درونم بشکونند تا بتونم قدم به راههائی بگذارم که توانایی بازگردوندن لذت های گذشته رو با خودشون یدک می کشند.

 

     با ریتمی کاملآ ملایم و آروم، زیر نور خورشیدی که اگه نبود سرما بیداد می کرد و با گام نهادن بر برفی که فرش زمین شده بود پا به پای هم و در کنار دوستان دیگه ای که لذت طبیعت رو چند برابر می کردند به سمت سرزمین بیداری آرزوها رفتیم و خوشحال بودیم که هر کدوممون بهونه ای شده بود تا دیگری حسرت به کوه اومدن رو با، در خونه موندن و بی بهره شدن از طبیعت، با خودش نداشته باشه، خوشحال بودیم از اینکه یک روز دیگه از عمرمون رو در پاکی ناب گذروندیم و وقتی به قله رسیدیم دوباره شکر کردیم اونی رو که سلامتی رو ارزونی ما داشت و افتخار دوباره قدم گذاشتن در اون سرزمین پاک رو نصب ما کرد.

 

  ابر بر بلندای تهران

.

آبشار دو قلو

.

گربه شیرپلا

/ 4 نظر / 27 بازدید
نیما

سلام وبلاگ خیلی باحالی داری. حاضر به تبادل لینک هستی ؟

پرواز درسن

این عکس ها.. بوی بهشت خونتون و پر کرده خنکای دلپذیرش زد به صورتم باید کاملآ سرما رو بو بکشم تا گرم شم از این همه خنکی.. این برفان که میخوان تا آب نشدن اندی زیرشون مدفون بشم؟ تا کمتر بشنوم این همه بی سکوتی و .. ! این ابرا هستن که دستاشون و باز کردن تا بهشون پناه ببرم ؟ این آسمونه که میخواد مهمونش بشم ... اما پرهام... باز نمیشه

تازه کار

سلام حاجی از همه چیز گفتی جز اینکه کجا رفته بودی ... راستی احتمالا من این "سلطان" رو نمی شناسم؟! [عینک] سلام برسون