زیارت

 

 

مسجد پیامبر

 

    دلها آروم و قرار نداشتند و نگاهها از شرم و خجالت به سمتی بودند که همنشین همیشگی حیاست، سفارش شده بودیم تا لحظه ای که رخسار کامل خونه امن الهی در مقابل دیدگان کامل نشده سر بالا نگیریم و ذکر یگانگی و وحدانیت اون رو به زبون داشته باشیم تا پرتو یکباره نگاهش تجلی معنویتی باشه برای کل سفرمون، خاطره ای باشه برای تموم زمانهائی که ذکرش رو به لب می آوردیم و یادش رو به دل می نشوندیم.

    نگاه سنگ های زیر پامون در طول راه و سکوت ستونها و دیوارهای مسیر دربی که گروه ما رو به سمت صحن بزرگ حیاطش می رسوند اونقدر سنگین بود که انگار کوله ی بزرگی رو به دوش می کشیدیم و قصد رسیدن به نقطه مورد نظر رو نداشتیم، سالها بود که در پس هر خلوت کردنی و هر درک راه رسیدنی، قصد زیارتش رو به زبون می آوردم و آرزوش رو از ذهن می گذروندم، سالها بود که هر بار مصمم به اجرای این سفر می شدم بهونه ای دست رد به سینه ام میزد و عاملی، زیبائی های دیگه ای رو بر حیات بخشیدن به اون خواسته غالب میکرد و هر بار به این بهونه که لیاقتی در کار نبوده و یا شرایطش برام فراهم نشده، خودم رو راضی میکردم و همه چی رو به سرنوشت و آینده می سپردم اما حالا اون زمان رسیده و چند قدم بیشتر تا تحقق همه ی اون خواسته ها نمونده ولی نمی دونم چرا از حسی که فکر میکردم باید در اون لحظه تمام وجودم رو فرا بگیره خبری نبود، کنجکاوی چیره بود بر همه اون نیازهائی که ذکر برآورده شدنشون رو به اون مکان محول کرده بودم، انگار از اون انقلابی که باید درون من شکل میگرفت بی بهره بودم، انگار همه چیز طبق خواسته پیش نمی رفت، نکنه نتونسته ام شرایط سفر رو پیدا کرده باشم! نکنه طلبیده نشده ام و به زور می خوام به خودم بقبولونم که گوشه چشمی هم به ما داشته و تونستم اونجا حاضر باشم! و هزار تا حرف و حدیث دیگه ای که بارها و بارها در کهکشان ذهنم چرخ زدند و چرخ زدند به شکلی که یکباره خودم رو درون صف طواف کننده ها دیدم و نگاه آدمهائی که در کنارم با ذکری بر لب اعمال عمره مفرده خودشون رو با دقت فراوون، فراوون تر از واقعیت مکانی که درون اون قرار داشتند، انجام می دادند؛

یعنی چی؟!

    یعنی اون لحظه ی معنوی رو به این راحتی از دست داده بودم! یعنی اصلآ اون زمان، شکل گرفته بود؟! پس چرا چیزی به یادم نمی اومد؟! شاید مقطع زمانیه اون لحظه ای که سرم رو بالا آوردم پاکش شده بود که هر چی فکر میکردم به یادم نمی اومد! پس آرزوهام چی شدند ؟! اصلآ سه خواسته ی خودم رو از معبودم خواستم؟!  سه خواسته ای که برای اولین سفر قول برآورده شدن داشتند!

    مدینه شهر پیغمبر، شهری که اگه کمی درونش فکرت رو متمرکز وقایع و حوادث تاریخ کنی مظلومیت رو به شفافی آب درون کوچه هاش می بینی، این حس زمانی به من دست داد که وارد بیت ا... الحرام شدم، اونجا بود که دلم گرفت و اگه قصد ده روزه نداشتم دوباره به سمتش می رفتم و درون حرم محبوب معبودش تمرکز نگاهم رو به سمت خونه ای متوجه می کردم که کعبه دلم بود، آخه وقتی وارد حریم خونه خدا شدم بیش از اونی که وصفش رو شنیده بودم گرفتار تازگیش شدم، درست مثل روزهای اولی که پا به کوه گذاشته بودم، جذابیتهای کوه بیش از اون حالات دوست داشتنی ماحصل کوه، بنده رو به سمت خودش می کشوند ولی مدتی که گذشت و تازه گی های خود رو از دست داد چیزهائی درون اون دیدم که به زبون قادر به بیانش نیستم و با قلم توان به نمایش گذاشتنشون رو ندارم، درک اونها فقط با حس تجربه زیباست، خونه خدا هم ایجوری بود، اونقدر در مورد این مکان شنیده بودم که طی 9 روز حضورم در اونجا فقط به فکر انجام اعمالی بودم که بسیار به اون سفارش شده ایم بدون اینکه ذره ای از اون خواست واقعی خودم رو برای اجرای این سفر برآورده کنه، روز نهم تازه فهمیدم مثل مدینه که تا لحظات آخر در میون محیط اونجا گم شده بودم، اینجا هم گم شده ای بیش به شمار نمی اومدم و باید دمی هم به درونم نگاه می انداختم، دیر بود اما روز دهم برام مونده بود، لذا به خونه اش رفتم و ساعاتی رو فقط به اون نقطه پرده پوش سیاه نظر دوختم، با اینکه به انواع بهونه ها از تیر رس نگاهم فرار میکرد ولی سمج تر از این حرفها بودم که اون لحظات آخر رو از دست بدم، کمی تفکر در موجودیت اونچه که وجود داشت و اونچه که می تونست نباشه بقدری از محیط خارجم کرده بود که دیگه جمعیت زیاد طواف کننده، تازه گی محیط، مطالبی که قبلآ از اون مکان شنیده بودم و گرمای هوا حواسم رو پرت نمی کردند، تازه اونجا بود که مفهوم خجالت رو فهمیدم، مفهوم نگاهی که لیاقتش در من نبود رو فهمیدم، عظمت اون خونه رو گرفتم، تقدس اون مکان رو درک کردم، غبار خاک طواف همه انبیائی که به دور کعبه طواف کننده ای بودند رو در نفس کشیدن هام حس کردم، تازه به خودم اومده بودم و تونستم درک کنم که به کجا قدم گذاشتم، تازه یادم اومد مفهوم پاکی چیه، مفهوم طواف چیه، مفهوم عبادت چیه، مفهوم به خاک افتادن، التماس کردن، دعاخوندن، قرآن خوندن و سر بر خاک سائیدن چیه، دیر بود ولی اونقدر شیرین بود که تلخی روزهای از دست رفته رو می پوشوند، یه چیزی که خیلی کمک حالم شد تا به بعضی از خواسته هام برسم تجربه هائی بود که در خلوت هام با کوه داشتم، انگار در هر معرفت و شناختی که نشونی از اونها پیدا می شد، یاد و خاطره ای رو بیدار می کرد که فلسفه وجودیش رو در زمان شکل گیریش درک نکرده بودم، انگار این سفر تکمیل کننده همه اون برنامه ها بود که یه مقصود رو برسونند، امیدوارم که اینگونه بوده باشه. مهم اینکه مثل مطالب مندرج در پست وصیت نامه، از اون قشر آدمهائی نباشیم که فقط تجربه یه سفر بر داشته هامون اضافه بشه. انشاء ا... .

 . 

   مسجد پیامبر

 

مسجد پیامبر

 

  قبرستان بقیع

 

 قبرستان بقیع

 

 قبرستان بقیع

 

 محل دفن امامان بقیع

محل دفن چهار امام معصوم در بقیع

 مسجد غمامه

مسجد غمامه

 مسجد ذوقبلتین

مسجد ذو قبلتین

 حرم خونه خدا از غار حرا

حرم خونه خدا از غار حرا

 حرم خونه خدا

 

حرم خونه خدا

 

حرم خونه خدا

 

حرم خونه خدا

 

/ 9 نظر / 17 بازدید
انبارلويی

سلام. وبلاگ قشنگی است. عکسها عالی هستند. راستی در مورد عکسهای کوهنوردی ننوشته ای مربوط به کجا هستند. اگه خواستی سری به ما هم بزن. موفق باشی و خدانگهدار

azizollahi

به به سلام حاج آقا احسان رسیدن بخیر باشه ایشا الله زیارت قبول آقا خوشحالم که بسلامت برگشتید و امیدوارم همیشه در سفرهای زیارتی و سیاحتی و کوهنوردی باشید . بریم سر اصل مطلب !!! داداش اگه سوغاتی ما محفوظه بیائیم دستبوس وگرنه که بیخودی خودمون رو لوس نکنیم !!

:)

زيارت قبول

محمد

آفرين . / خيلی عالی بود./

تازه كار

سلامممممممممممممممممم سفرها بي خطر؟ زيارتها قبول. اونجا بودي هيچ مارم دعا كردي؟ ببينم اين عكسهاي ما چي شد ؟ (اونقدر مي گم كه بدي ديگه ) آقا برنامه بعديت چيه ؟ كي هست ؟

حسین شهلایی

سلام حاج آقا زیارت قبول . وقت کردی سری هم به ما بزن . اگر در آخرین کامنت شماره موبایلتو برام بزاری ممنون می شم .

رضا

سلام حاج آقا رفتنی که دیدمت ولی برگشتنی قسمت نشد! اومدم تهران حتما یک شام مهمانت میشم! هفته دیگه میام سفره پهن کن! شاید چتربازان هم همراهم باشن! راستی حجکم مقبول

علی

احسان جان زيارت قبول. اونجا به فکر ما هم بودی يا نه؟ مار و هم دعا می کردی؟ خوشحالم که به سلامت رفتی و برگشتی و حاجی شدی.

بهروز

سلام يکی از شرايط لازم برای حاجی شدن داشتن شکمی فربه ای است که روی سگک کمربند بيفتد اين جمعه آخر وقتی تو شيرپلا با علی متوجه اين نکته شديم که داری شرايط بالا رو بدست می آوری حاجی ( زيارت قبول)