فاصله

 

    معمولا تحمل فاصله و دوری خیلی سخته و اوج این سختی هم زمانیه که راه رو ببینی ولی مانعی اجازه نزدیک شدن بهت نده و نگذاره فاصله رو کوتاه کنی و به کمالت برسی.

      انگیزه اش اونقدر زیاد بود که تنبلی رو کنار بگذارم و با وجود خستگی زیادی که زمونه بارمون می کنه سرمای شیرینش رو به جونم بخرم، نمی دونم شاید کمی فاصله گرفتن باعث شده بود حس لذت اون سرماها رو به فراموشی سپرده باشم ولی سوز سرمائی که جمعه ی قبل در زادگاهم به تنم رخنه کرد این شوق رو دوباره درونم به وجود آورد که قدمی بردارم و پناهنده بی چون چرای تنهائی هاش بشم.

      مدتی بود که نبودم، نه درون این صفحه، نه درون کوه و نه درون دنیائی که بشه اسمش رو زندگی گذاشت، شده بودم ماشینی که فقط یه وظیفه بخصوص داشت و بس، ولی دیگه خسته شدم و میخوام اونی باشم که براش به وجود اومدم.

       صدای لذت بخش فشرده شدن برفهائی که زیر قدم هام آهنگ کوه رو می نواختند، ریتم مشخصی به حرکت آروم و یکنواخت این شیفته داده بود تا در کنار سایر دلداده ها گرمی در آغوش گیریش رو بر گستره سرمای حاکم بر فضای منطقه تجربه ای دوباره داشته باشه، دو ماه بیشتر نیست که فاصله مون از قدم به نگاه رسیده ولی عزم رو جزم کرده بودم تا به هر شکلی شده خط کش نگاه رو به متراژ قدم برسونم.

      برف که چون فرشی ناپایدار با نقش و نگار شاخه های درختان و گیاهان، زمین رو پوشونده بود کمی حس حضور زمستون پرنگ شده اخیر رو ملموس تر می کرد و نسیمی ملایم که سردی سطح یخ زده فرش زمین رو جاروب می نمود، گرد و غباری بود که بر سر و صورت برهنه ما می نشوند. اصلآ تصور نمی کردم تا اون پایین ها هم برف نقش بند زمین باشه ولی انگار دامن این پیرهن سفید حتی تا مبداء آغازین وعده گاه رو ملبس کرده بود.

  

.

  

     سوز سرمای صبحگاهی که با پوشش ابر نشسته بر زمین همراه شده بود با بالا اومدن تدریجی خورشید یخش آب شد و پراکندگی ابرها در گوشه ای از سقف آسمون، رونمای آبی لاجوردی ای گردید که با بازوان خورشید قصد عبور از اون سفیدی مات رو داشت تا خودش رو به آدمهایی برسونه که وعده ی دیدار دیگه ای رو حامل بودند، ولی مختصر بادی که بر فضای منطقه به گوشه کنار سرک می کشید با مشاهده هر شکاف و رخنه ای پوشش قوی تری از ابر رو به اون قسمت تزریق می کرد و راه هر گونه نفوذی رو می بست. بادی که سوز سرما رو هم چاشنی نگاهش داشت و هر چه بیشتر اوج می گرفتی نیروی بیشتری می گرفت.

      دیگه رسیده بودیم به جائی که اگه ابر نبود، اگه مه نبود و اگه سوز سرما اجازه می داد تا بتونی به روبرو نظری بندازی، جائی رو می دیدی که در اصل بعد مادی نداشت، جائی رو می دیدی که بارها و بارها اون رو دیده بودی و بدنت لمسش کرده بود ولی تازگی دیگه ای با خودش همراه داشت، جائی رو می دیدی که دلت بیننده بود نه چشمات؛ اونجا کعبه ای بود که بدون هیچ قاعده و قانون خاص و منحصر به فردی و بر اساس هر نیازی، متفاوت با طواف دیگران اطرافش طواف می کردی، بدون ترس از اینکه عملت رو درست انجام داده ای یا نه، اونجا کسی بهت گیر نمی ده که ذکرت رو درست گفتی یا نه، اونجا کسی ازت نمی پرسه انقلاب درونت واقعی بود یا نه، یا که مجبور نیستی هزار تا داستان و رمان تعریف کنی که با دیدنش یا با حس کردنش مو به تنت سیخ شده یا اینکه، اشک تو چشمات جمع شده، نه اینها نیست، اینها اصلآ برای اونجا ساخته نشده، اونجا خودتی و دنیای درون خودت بدور از همه نگاهها و تفسیرها، اونجاست که حرفهات شنونده ای خواهد داشت، اونجاست که می تونی داد بزنی و بگی منم هستم، اونجاست که می تونی بگی برای من هم خواسته هایی وجود داره و یکی باید بشنوه .

      بعد از اینکه همه حرفهات رو زدی به هر نیتی که می خوای سر به آستانی می سائی و از هر خدائی که قبول داری یا نداری شکرگذاری می کنی که تن سالمی داری و این خودش در مقابل همه اون چیزهائی که نداری دنیا دنیا ارزش داره.

 شاد باشین

/ 7 نظر / 20 بازدید
پروازدرسن

سلام خوش به حالتون که هنوز مرد کوهين کاش منم این رخوت دامن گیرو کنار بذارم و مثل شما ... در پناه کوه باشید.

T.K

سلام احسان جان خوبی ؟ دیگه داشتم آماده می شدم که بهت زنگ بزنم ببینم زنده ای یا . . . . !!! خب خوشحالم که زنده ای !

پروازدرسن

سلام چه لذتی داره چشم در چشمش دوختن و بی هيچ صدايی گوش به آوازش دوختن که تنها تو ميشنوی و اين معبد پاک ممنون دوست

علی

سلام. مارو که فراموش نکردی؟ نتونستم عکساتو ببينم. دلم برات تنگ شده. کاش فرصتی پيش ميومد که باز هم افتخار همنوردی با تو نصيبم ميشد. موفق و تندرست و برفراز باشی

ممنون داداشی.خسته نباشی